
هرچه من و شعر قدم مي زنيم
حرف تو را باز رقم مي زنـيم

خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد
و چه بي ذوق، جهاني که مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت، مرا هم به سر وعده کشيد
نه کف و ماسه، که ناياب ترين مرجان ها
تپش تبزده ي نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد، که خود را به دل من بخشيد
ما به اندازه ي هم سهم زدريا برديم
هيچکس، مثل تو و من، به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم، دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
من که حتي پي پژواک خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه ي شهر شنيد

طوريم نيست خرد و خميرم ، فقط همين
کم مانده بي تو بميرم ، فقط همين
از هرچه هست و نيست گذشتم ولي هنوز
در مرز چشم هاي تو گيرم ، فقط همين
با ديدنت زبان دلم بند آمده است
شاعر شدم که لال نميرم ، فقط همين




