تبليغاتX
تارا ستاره ی غزل فروش



استاد فرشچیان

 

هرچه من و شعر قدم مي زنيم

حرف تو را باز رقم مي زنـيم

 

اثراستاد فرشچیان

 


خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد

و چه بي ذوق، جهاني که مرا با تو نديد

رشته اي جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت، مرا هم به سر وعده کشيد

نه کف و ماسه، که ناياب ترين مرجان ها

تپش تبزده ي نبض مرا مي فهميد

آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشيد، که خود را به دل من بخشيد

ما به اندازه ي هم سهم زدريا برديم

هيچکس، مثل تو و من، به تفاهم نرسيد

خواستي شعر بخوانم، دهنم شيرين شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد

من که حتي پي پژواک خودم مي گردم

آخرين زمزمه ام را همه ي شهر شنيد

 

 

طوريم نيست خرد و خميرم ، فقط همين

کم مانده بي تو بميرم ، فقط همين

از هرچه هست و نيست گذشتم ولي هنوز

در مرز چشم هاي تو گيرم ، فقط همين

با ديدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نميرم ، فقط همين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:54  به قلم تارا  |