تبليغاتX
تارا ستاره ی غزل فروش



 

استاد فرشچیان

 

حسرت..


پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِزِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

 


 

غزل " تا تو بودي" از "آقاي محمد رحيمي" دبير ادبيات دوران دبيرستانم:

تا تو بودي عشق چيزي کم نداشت

خانه روشن بود و بوي غم نداشت

در بهشت عشق تو گل مي شکفت

لاله ي دل حسرت شبنم نداشت

سيب سرخ خنده بر لب تازه بود

باغ سبز دل خوشي ها کم نداشت

آفتابي بود و صبحي مهربان

سايه ي شب جلوه بر عالم نداشت

هم صداقت بود هم مهر و وفا

خلوت احساس نامحرم نداشت

تا تو بودي همره مجنون دل

عشق آسان بود و پيچ و خم نداشت

 

استاد فرشچیان

 

نمي شود که تو گيلاس کال من باشي؟
و يا شبي تو عروس خيال من باشي؟

جواب مي شوم و در نگات مي افتم
اگر که واژه به واژه سؤال من باشي

هميشه بوسه حرامش پر از صداي خداست
خدا... خدا نکند که حلال من باشي

فقط به جرم پريدن اسير اين قفس است،
دلي که دلهره دارد تو بال من باشي

همان شبي که تو رفتي ، قرار بر اين شد
قرار شد بروي، بي خيال من باشي

نمي شود که نرفته، دوباره بر گردي؟
نمي شود که هميشه، تو مال من باشي؟

"محمد علي قاسمي"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:46  به قلم تارا  |