
حاصل جمع آب و تن تو
ضرب در وقت تن شستن تو
اين سه منهاي پيراهن تو
بركه را كرده حالي به حالي

يه شعر زيبا و دلنشين از معلم واستاد عزيزم آقاي هدايت نژاد:
شبي با خود ترا در خلوت ميخانه مي خواهم
لبت را بر لبان خويش چون پيمانه مي خواهم
غروب زنــــــــدگي آمد بيــــــا اي عشق افســــــونگر
که خوب مرگ نزديک است و من افسانه مي خواهم
نگــــــــاه آشنـــايت را که کس جـز من نمــي بينـــــد
به هر چشمي به غير از چشم خود بيگانه مي خواهم
نشــــان پايداري نيست گرد هر چمـــن گشتــن
ترا اي شاخه ي گل برتر از پروانه مي خواهم
به فرياد نگــــــاهت گوش جـانم آشنـــــــا باشد
من اين فرياد شور انگيز را مستانه مي خواهم
نمي خواهم کسي جـــز من تو را در انجمـــن بيند
تو آن شمعي که بيرونت ز هر کاشانه مي خواهم
نباشد جز دل دل ويران من شايسته ي عشقت
ترا اي گنج ناپيـــدا در اين ويرانه مي خــواهم
ملامت ها که من از صحبت فرزانگان ديدم
تلافي کردنش را از دل ديوانه مي خواهــــم
مرا بيگـــــانه مي داني به خود اي آشنـــــا ي دل
ولي من بي تو عالم را به خود بيگانه مي خواهم

همه هستي من
خلوت مست دو چشم تر توست
همه قصه من
صحبت زلف بلند سر توست
تو مرا واژه ايمان هستي
كه به هنگامه ي صبح
لب به تكريم تو من باز كنم
تو مرا مهر عبادت هستي
كه به هر سجده خود
سر تعظيم به محراب رخت مي آرم
تو مرا چون گل سرخي هستي
كه درون قفس خشك كوير
از سر ناز به براه آمده اي
تو مرا صبح اميدي هستي
كه ميان همه پنجره ها
رو به من باز شدي
چشم اميد من خسته به توست
تو مرا ياري كن
تا به همراهي تو
به سر قله ايمان برويم
و خدا را آنجا
با تو فرياد كنيم.




