تبليغاتX
تارا ستاره ی غزل فروش



 

هر که را مي نگري گشته اسيرغم تو


کيست آن کس که در اين درد گرفتار تو نيست


من و دل از دل و جان هر دو خريدار توايم


دل ندارد به خدا هر که خريدار تو نيست

 

 

گاهي خيال مي کنم که از من بريده اي
بهتر زمن براي دلت برگزيده اي

از من عبور مي کني و دم نمي زني
تنها دلم خوش است که شايد نديده اي

يک روز مي رسد که به آغوش گيرمت
هرگز بعيد نيست خدا را  چه ديده اي

 

 

بي خيال...

مي سپارم دل به دريا،بي خيال

مي شمارم لحظه ها را،بي خيال

مي کشم بر دفتر نقاشي ام

نقش هاي زشت و زيبا،بي خيال

دوره گردي مي شوم هر شب چو باد

دست تکرار غزل ها،بي خيال

گاه در آشفته بازار دلم

مي شوم تنهاي تنها،بي خيال

بي خبر از شعر پر تشويش عشق

مي کنم خود را تماشا بي خيال

گاه مي سازم براي روح خود

نردباني تا ثريا،بي خيال

گاه از ترس نبود مصرعي

مي زنم عمري تقلا،بي خيال

بي خيالم با خود اما با تو من

حرف هايي دارم اما...بي خيال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:33  به قلم تارا  |