تبليغاتX
تارا ستاره ی غزل فروش



 

 

 

چگونه پيش دل نازک تــو آه کنـــــم

دلم نمي رود اين صفحه را سياه کنم...

 

 


شبيه قطره باراني که آهن را نمي فهمد

دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي فهمد

 
نگاهي شيشه اي دارم به سنگ مردمک هايت

الفباي دلت معناي « نشکن!» را نمي فهمد


هزاران بار ديگر هم بگويي « دوستت دارم »

 کسي معناي اين حرف مبرهن را نمي فهمد


من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دل هاشان

محبت مانده شمشيري که گردن را نمي فهمد

 

چراغ چشمهايت را برايم پست کن ديگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمي فهمد

 

دلم خون است تا حدي که وقتي از تو مي گويم

فقط يک روح سرشارم که اين تن را نمي فهمد


براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم

کسي من را نمي فهمد، کسي من را نمي فهمد

 

 

 

بگذار سر به سينه ي من تا که بشنوي

آهنگ اشتيــــــــاق دلـي دردمنـــــد را

 


شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق

آزار اين رميـــــده ي سـر در کمنــــــد را

 


بگـــــــذار ســـــــر به سينـــــــه ي من تا بگويمت

اندوه چيست؟...عشق کدام است؟...غم کجاست؟...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:56  به قلم تارا  |