
گر چه مي دانم نمي آيد ولي هر دم ز شوق
سوي در مي آيم و هر سو نگاهي مي کنم

شبي در شب ترين شب ها ، تو ماهم مي شوي آيا؟
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟
شبيه يک پرنده، خيس از باران که مي آيم
تو با دستان پر مهرت پناهم مي شوي آيا؟
پس از طي کردن فرسنگ ها راهي که مي داني
کنار خستگي ها تکيه گاهم مي شوي آيا؟
شنا کردن ميان خاک را من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا؟
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا؟
اگر بي روز و بي تقويم ماندم من
به وصل فصل هايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟
شب افسانه ها با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگاهم مي شوي آيا؟
صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من
براي حرفِ نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
تو شيرين تر از آن هستي که شادابيت کم گيرم
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟

وضع امسال مرا خوب به هم ريخته اي
- جان تو- حال مرا خوب به هم ريخته اي
بي تو با خلوت خود ساخته بودم حتي
خلوت کال مرا خوب به هم ريخته اي
من و درگير سکون بودن و اوجي تا هيچ
جرأت بال مرا خوب به هم ريخته اي
به سرم زد که تفأل بزنم با چشمت
راستي! فال مرا خوب به هم ريخته اي
بعد عمري غزل بي سروسامان گفتن
غزل لال مرا خوب به هم ريخته اي...





